شنبه، ۲ شهریورماه ۸۷
همیشه به بحث ها ی سیاسی علاقمند بودم. چند سال پیش بیشتر و الان کمتر. در این بحث ها دو مشکل اساسی وجود داشت. یکم اینکه هدف بحث معلوم نبود و اواسط گفتگو به صحرای کربلا میزدیم دوم اینکه طرفین گفتگو “از جمله خودم” پشت سر هم حرف هایمان را عوض میکردیم. در حقیقت هدف فقط کوباندن طرف مقابل بر زمین سرد بود!! بعضیها که شورش را در آورده بودند و پشت سر هم یاموضوع را عوض میکردند یا حرفشان را جور دیگری تغییر میدادند که یهو میشدیم هم عقیده! همیشه برای بحث به آنها پیشنهاد میدادم با قلم و کاغذ بحث کنیم و حرف های خودمان و طرف مقابل را بنویسیم تا بعدا زیرش نزنیم. که البته هیچوقت عملی نشد.
حکایت بعضی وبلاگ ها همین شده. متاسفانه نصیحت میکنند اما فراموش میکنند چه چیزهایی گفته اند. تمام زندگیشان شده نصیحت دیگران یا ایراد گرفتن اما ذره ای ایرادهای خودشان را قبول نمیکنند.بعضی اوقات با بدترین الفاط دیگران را به خاک سیاه می نشانند! اما وقتی به خودشان میگوئیم بالای چشمتان ابروست ناراحت میشوند و از وبلاگستان شاکی میشوند!! متاسفانه همیشه این افراد منتظر شکار هستند. دوست دارند خلاف جریان آب باشند. اگر همه اعدام را دوست دارند میگویند اعدام بد است و اگر همه بگویند اعدام بد است فریاد اعدام خوب است سر میدهند. هوار میکشند “ترور شخصیت نکنید” اما خودشان به بهانه “ابراز سلیقه ی شخصی” هر کس را بخواهند به دیوار میکوبند. اتفاقا خیلی هم نازک نارنجی هستند و تحمل شنیدن هیچ چیز را ندارند. “فقط من درست میگویم”
مشکل این جمله ی آخر نیست که واضح هست تمام ما تلاشمان این است که حرف خودمان را ثابت کنیم اما اینکه به کار بقیه کار داشته باشیم و بخواهیم با مخالفت های کشکی، خودمان را بالا بکشیم و به بقیه عرضه کنیم به نظرم کار درستی نیست. اول از همه این حرف ها را به خودم زدم. باشد که عبرت بگیرم و سرم در لاک خودم باشد و اگر هم در کار کسی فضولی کردم جنبه ی عواقب کار را داشته باشم(چه فحش یا دیالوگ و یا لگد!!)
این پست را به حساب درد دل بگذارید یکبار دیگر هم این شکلی نوشته بودم اما دلم خنک نشده بودD:
نظرات شما »
نوشته شده توسط مرتضی ( عمومی )
دوشنبه، ۲۱ مردادماه ۸۷
میخواستم در مجله ی اینترنتی که قرار است انشالله به مدد دانیال راه بیفتد در بخش لایف استایل مطلبی بنویسم به نام “بحران خشتک”! موضوع هم از این قرار بود که مشکل بزرگ زندگی من خشتک های پاره ی گرمکن های خانگی من است. اصولا نشستن و ایستادن من آنچنان ناهمسان با انسان های متمدن است که همیشه در هر حرکتی آوای “خِررررررش” به گوش میرسد و شلواری به ملکوت اعلی میپیوندد. دوران کودکی ام وضع فجیع تر بود و یک شلوار سالم( از لحاظ خشتکی و زانویی!) نداشتم. مشکل آن زمان بیشتر خودم بودم(یک بچه ی دماغویی که نصف روز در کوچه مشغول فوتبال بود!) اما هدف از نگارش این مطلب این است که درد مشترکی را بیان کنم و آه و فغان سر دهم از جنس نامناسب پارچه ها در ایران. البته حجم بدن بی تاثیر نیست اما یک اتفاق همه گیر را کمتر میتوان به حجم و چاقی ربط داد. من هم قبلا حجم استانداردی داشتم گذر زمان مرا این شکلی کردD:(از دوستان پرسیدم آنها هم چنین مشکلاتی داشتند و برای رفع آن به شلوار جین یا شلوارک پناه برده اند)
به نظر شما راه بهتری وجود دارد که شلوارها عمر بیشتری پیدا کنند؟
نظر من :
یکم. شلوار را از محل مناسب بخریم و نه دستفروش.
دوم. خشتک را آب بندی کنیم!(همان دوخت روی دوخت)
سوم. آدم باشیم(درست بنشینیم و بایستیم و حتی المقدور موقع نشستن پاچه را بالا بزنیم!)
چهارم.روی زمین ننشینیم.
پنجم.شلوار را حداکثر هفته ای یکبار توسط ماشین لباسشویی بشوییم.
ششم. توالت فرنگی فراموش نشود.
نظرات شما »
نوشته شده توسط مرتضی ( عمومی )
پنجشنبه، ۱۷ مردادماه ۸۷
فکر کردم اگر برادرم خدای نکرده توسط قاتل کشته شود چه کار میکنم؟ قصاص؟ بعد از این موضوع فکر کردم اگر برادرم قاتل یک نفر باشد دوست دارم آن فرد چه کار کند؟ قصاص؟
نتیجه گرفتم قانون را برای دل من و شما ننوشته اند که بنا به علاقه جاتمان عوضش کنیم. پس بهتر است برای مخالفت با یک قانون و اثبات حرف هایمان از دلمان مایع نگذاریم…
نظرات شما »
نوشته شده توسط مرتضی ( روزانه, عمومی )
شنبه، ۱۲ مردادماه ۸۷
بنا بر یک قانون اجتماعی نامعلوم، اصولا هر کس مالک خانه ی خودش است و اختیارش را دارد. وبلاگ هم یک خانه ی درباز است با یک صاحبخانه مهماندوست. مشکل بزرگ فک صاحبخانه است که تحرک زیادش کمی با آن قانون اجتماعی نامعلوم در تضاد است! حتی اگر صاحبخانه کلی میوه و شیرینی هم روی میز بگذارد ولی به تعلیم فک خودش نپردازد مطمئنا مهمانها را فراری میدهد.
روده درازی در وبلاگ نویسی از آن کارهاست. وبلاگ های تخصصی به کنار، روزانه نوشتن که دیگر هر پستش اش ده صفحه نمی شود که!! مرحوم ناصر خسرو هم این بلا را سر خوانندگان سفرنامه اش نیاورد. خودم هم تا چند سال پیش معمولا هر چه از این کله بیرون میریخت روی وب می آوردم و کلی هم با خودم حال میکردم اما الان فهمیدم همه ی آدم ها حوصله ی چشم دوختن طولانی به وبلاگ اینجانب(نوعی!) و دنبال کردن صدها خط روی مانیتور را ندارند. به همین دلیل همینجا پایان این پست را اعلام میکنم!
۴ نظر »
نوشته شده توسط مرتضی ( عمومی )
شنبه، ۵ مردادماه ۸۷
وقتی یه نفر میبینیم که سنش زیاده و به قولی خوب مونده سریع میگیم “حتما زندگی سالمی داشته!” من هنوز معنی این حرف رو نفهمیدم؟ یعنی سیگار نکشیده؟ یا مواد مصرف نکرده؟ یا از لحاظ شریک زندگی،آدم با وفایی بوده؟ الکل مصرف نکرده؟
در هر چهار موردی که گفتم مشکل وجود داره. سیگاریها و معتادهایی هستند که حتی در پیری هم خوب میمونند و رنگ و روی خوبی دارند. مورد سوم هم که به نظرم حرف مزخرفیه چون پیرزن هایی وجود دارند سرزنده، که در دوران جوانی شغلی داشتند بس پر شریک!!و اتفاقا خوب هم میمانند. الکل هم که همه میدانیم فقط! در خارج از ایران سرزنده ترین پیرمرد و پیرزن ها هم مصرف کرده و میکنند(منظور مست کردن خرکی! نیست) و آب از آب تکان نخورده و اتفاقا سرزنده تر میشند.
مشکل کجاست؟ سالم زندگی کردن به نظرم بیشتر جنبه ی روحی دارد تا جسمی. کسی که در سختیها نا امید نشود و در زندگی اش مردم آزاری نکند سالم است. شکستن دل دیگران و آزار رساندن بطور ناخودآگاه در روان انسان تاثیر گذار است و انسان را شکسته میکند. به عقیده ی اینجانب نگاه جسمی به سالم زندگی کردن یعنی تحت نظر پزشک بودن و آزمایش دادن و ورزش کردن و لاغیر. مهم روح سلامت است که سرزندگی را تا آخر عمر به جسم و ظاهر انسان میبخشد. البته اینها همه نظر شخصیست…
نظرات شما »
نوشته شده توسط مرتضی ( عمومی )