چشمانم سیاه است
ثبت شده در بخش عمومی در تاریخ ۸۸/۰۶/۰۹
چشمانم سیاه است
قلمم مثل ذغال سیاه است
خونم و حتی خانه ام هم سیاه است
سایه ی سیاهی هم مثل همه ی سایه ها سیاه است
فردا هم هیچوقت روز دیگری نیست چون سیاه است، جمعه و شنبه هم ندارد
حماقت هایمان اما مثل برفی که هنوز یخ نزده سفید است
حمایت هایمان هم سفید مثل ابر است
وای بر من که آن یکی را گرما عیان کرده و این یکی را باد با خود به هر طرفی میبرد
عیان شدن و بادی بودن! جبران پذیر است،
چشمانم را چه کنم که از سیاهی اش نور میگیرد؟
گاهی چیزهایی مینویسم که اصلا دوستشان ندارم. گاهی پوست می اندازم. به همین سادگی



