سرسام

حال باحال

نوشته شده در تاریخ ۹۱٫۰۹٫۱۰

گاهی انقدر ذهنم آشفته هست که هیچ چیزی از دنیا نمی خوام و فقط می‌خوام یه کاری کنم این آشتفگی زودتر تموم شه . دلم میخواد همینطور بی جهت بنویسم، یه داستان الکی درست میکنم؛ یه داستان تو تاکسی، تو مغازه، تو مترو؛ یه عالمه مکالمه ی بی هدف مینویسم و میندازم دور، چون اصلن نمی دونم قراره این حرفا رو به کجا برسونم. جوونتر که بودم حداقل داستان هام انتها داشت حتا اگه با مرگ تموم میشد باز هم میشد برای کسی تعریفشون کرد ولی این روزا همه حرفام کارام نگاهام بی سر و ته شده؛ دوست دارم چیزایی رو که نمیگم بقیه بفهمن، دوست دارم هی توضیح ندم؛ از دست و پا زدن بدم میاد. خیلی مسخره هست این دوست داشتنی هام ولی بالاخره هست! همین چند خط هم به حساب همون حال آشفته باید گذاشت.

کاری کنیم

نوشته شده در تاریخ ۹۱٫۰۸٫۱۰

بهش خندیدم؛ نه از نوع تمسخر آمیزش، دوستانه با هم خندیدیم. خیلی پرهیجان می‌گفت “مرتضا باید یه کاری کنیم. خیلی ضایع هست همینجوری بمیریم. مثلن یه اثری از خودمون بذاریم.” دوست قدیمیم نیست ولی ازش خوشم میاد؛ خیلی تمیز و صادقانه فکر می‌کنه. آرزوهای بزرگش رو خیلی راحت می‌گه. می‌گفت :” مثلا یه چیزی بسازیم یه حرکتی بیایم که مفید باشیم، اثرگذار باشه و پس فردا اگه یادی ازمون شد یه چیزی باشه بگن اینا بودن که فولان” منم مثل اسب خندیدم. اونم ادامه میداد و می‌خندید. مذهبی هست و خیلی از اعتقاداتش رو قبول ندارم؛  نمی‌دونم حالا چرا اعتقاداتش یادم اومد.

ولی تو این زمینه راست می‌گفت.

سبک زندگی

نوشته شده در تاریخ ۹۱٫۰۷٫۰۹

چیزهای زیادی هست که باید بهشون فکر کرد که به چیزهای خیلی زیادتر دیگه فکر نکرد! یکی از این چیزا “سبک زندگی” امروزیهاست؛ اینکه به یه قضاوتی در مورد نوع نگاه جدید برسیم تا نوع نگاه سنتی و احتمالا عجیب خودمون باعث قضاوت های اشتباه نشه خودش کلی حرفه. اینکه تغییر رو قبول کنیم و هجوم رفتارهای جدید رو از طریق رفتارهای وارداتی یا مراوادات با طبقات مختلف اجتماعی بپذیریم خودش یک قدم بزرگه.
خلاصه بگم دست و پا زدن فکری من به خاطر اینه که دارم می‌بینم تعادل از زندگی‌ها حذف شده.  خواستنیها یهو پررنگ و کم رنگ میشه، دوستیها یهو شدید میشه یا یهو رنگشو می‌بازه. اصلن انگار آدم دیروز دیگه آدم امروز نیست. انگار اون “من” معروف، هر لحظه عوض میشه. اسمش هم میذاریم تغییر و نتیجه گیری مثبت می‌:کنیم بدون اینکه رعایت مراتب این -مثلا- تغییر تو زندگیمون قابل نشانه گذاری باشه.
دست دراز میکنیم سیب برداریم ولی دلمون همون لحظه گلابی طلب میکنه؛ به همین سادگی. اصلن به اسم گذاریها و روند روانشناسی این پدیده کاری ندارم. وقوعش رو دارم می‌بینم و نمی‌خوام با انکارش خوشحالی و خوشبختی موقتی رو از آن خودم کنم.
انگار هیچ چیز پایداری وجود نداره ، خودخواهی جای همه چیو گرفته. دقیقا تصمیم ها  و رابطه ها و قدم ها منشا شکل گیریشون (یا شکل نگیریشون!) فقط همین سبک سنگین کردن منافع شده. “فقط” استفاده کردم که ذهن خودم رو قانع کنم. ذهنی که همه چیز رو با شک می‌بینه. توی ساده ترین دوستی ها و روابط دیگه از “با هم میریم جلو” خبری نیست. اگر هدف “برای من میری جلو” نباشه فوقش “با من میای جلو” هست. منافع شخصی تمام سوراخهای زندگیمونو پر کرده. سوراخ هایی که قبلا پاسخ های بیرونی داشت امروز قراره با مغز مغرور و خودخواه خودمون پر و خالی بشه.شاید من چیزی از سعادت و خوشبختی و آرامش نمی‌دونم ولی راحت می‌تونم با دیدن این پدیده ها قضاوت کنم و بگم این راهی که می‌ریم راهش نیست.

بی سعادتی در سعادت آباد

نوشته شده در تاریخ ۹۱٫۰۲٫۲۹

سعادت آباد از جمله معدود فیلم هایی هست که می‌تونم در مورد آدماش خیلی حرف بزنم. می‌تونم بگم این آدما رو دور و برم می‌بینم. معمولا فیلم های ایرانی همه جور ویژگی دارند به جز همین یک ویژگی! کم پیش میاد آدمای فیلما رو بشناسم. همش در طول فیلم به خودم میگم این آدم کیه؟ کجاست؟ چرا اینکارو کرد؟ چرا اونکار و نکرد و …

چیزی که برای من توی سعادت آباد جذاب بود داستان نبود، شخصیت آدمهایی بود که این داستان رو ساختند. من با این آدم ها می‌تونم به سادگی بازی کنم و داستان های مختلفی از روی همین آدما بسازم. برای همین، فیلم برام ادامه داره. این یعنی یه لذت تمام نشدنی از دیدن یک فیلم متوسط ایرانی. من تو ذهنم موقعیت میسازم و مهندس و استاد و حامد بهداد ِفیلم رو توی اون موقعیت قرار می‌دم و از پیش بینی واکنش هاشون لذت می‌برم.

فیلم از اون فیلماست که داستان ساده ای داره و در چند خط میشه تعریفش کرد ولی در مورد شخصیتاش نمیشه به چند جمله اکتفا کرد.

داستان خیلی آشناست، یه سری دوست هستن که گویا توی شرکت پدر یکیشون(پدر هنگامه قاضیانی) کار میکردند، باهم سفر می رفتند و … در کل رفیق بودند، بعد از گذشت زمان هر کدوم جفتشون رو پیدا کردند(یا از بین خودشون یا از بیرون ازخودشون) حلقه ی رفاقت ها بزرگتر شد ولی هویت آدمها به هم گره نخورد، یعنی شخصیت مستقل هر کدومشون نتونست روی شخصیت مستقل دیگری اثر بذاره. یه عشق به زبون نیامده داریم که شاید به خاطر رفاقت در نطفه خفه شده، یه بچه ی توی شیکم داریم، یه بچه ای که سقط شده داریم.
یه زن خوشبین و مثبت داریم(همسر یک مرد بازاری) یه زن مقتدر و کنترل کننده(همسر یک مهندس عاشق پیشه که گویا زندگی عاطفیش رو باخته و شکست خورده) و یک زن بلندپرواز که غرق در آرزوهای کوچکش هست که برای خودش بزرگشون کرده(همسر یک استاد دانشگاه). میشه پیش بینی کرد زن خوشبین و مثبت با ذهنیت مثبت وارد زندگی یک بازاری شده ولی جلو نرفته و همونجا مونده، میشه پیش بینی کرد زن کنترل کننده دوست داره همسرش(همسر دومش ، از همسر قبلی چند بچه هم داره) به حرفاش گوش کنه، دست از پا خطا نکنه، همیشه در دسترس باشه به شکلی مطیع و فرمانبردار باشه ولی نمی‌دونه که در مواردی امکانپذیر نیست. در مورد زنی با آرزوهای کوچک و علاقمند به زندگی کردن به سبک خودش، میشه پیش بینی کرد که به خاطر همین بلند پروازیهاش با یه استاد دانشگاه ازدواج کرده و “حال” رو فرصتی میدونه که به آرزوهای دست نیافته اش برسه.

در مورد مردها هم استاد دانشگاهی که ظاهری مدرن داره(گوشی آیفون و تیپ نه چندان سنتیش اینو نشون میده) ولی فکری سنتی همراهشه، شکاک ، کاملا ترسو و محافظه کار هست(بخشی از شکاکیش واکنشی به رفتار همسر پنهانکارش هست). مرد بازاری هم که آدمی کلاه بردار و به فکر پول ولی از لحاظ اجتماعی آدم جذاب و دوست داشتنی هست. و مرد عاشق پیشه هم که به نوعی ساده لوح ترین فرد داستان و علاقمند به کمک به بقیه هست تا جایی که حتا در خبرچینی هم به خانوم های آشپزخونه کمک میکنه!
اینها فقط معرفی ظاهری آدمهاست. رفتارهای این آدم ها مثل توپ پینگ پنگ از اینور میز به اونور میز پرتاب میشه، در حقیقت وقتی این آدما جذاب میشن که روبروی هم قرار بگیرند. حرف لازم نیست، اینکه نگاه ها با چه سرعتی به چه سمتی میچرخه همه چیزو روشن میکنه. همین رویارویی ها فیلم رو جذاب کرده. فیلم ادعای خاکستری بودن آدما رو هم داره هم نداره، یعنی ما  توی فیلم آدم بد و آدم خوب و آدم متوسط می‌بینیم. چیزی به نام سعادت توی فیلم شاید به شکل لخت موجود نباشه ولی نگاه به آینده و زندگی کردن به شکل ایده آل توی حرف همه ی آدماش موج میزنه، که یه جور علاقه به سعادت هست. آدما مراقب هستند ولی مراقب خودشون، تمام آدمای این فیلم خودخواه هستند به جز حسین یاری که رفتارهای اون رو هم میشه یه جوری مرتبط به خودخواهی دونست. در کل مجموعه ای از آدمای این روزای دور و برمون رو میتونیم توی این فیلم ببینیم و بهشون فکر کنیم. می‌تونیم به این فکر کنیم که سعادت دقیقا مترادف با خودخواهی هست، تمایل به دستیابی به چیزهای شاید کوچکی که بزرگ می‌دونیم ، مهم هم نیست چه کسی باید تاوان این خواسته های “به سوی سعادت” ما رو بپردازه.

 

 

هنر همیشه بر حق بودن(آفات بحث)

نوشته شده در تاریخ ۹۰٫۱۱٫۱۴

این فایل تصویری بر اساس کتاب هنر همیشه بر حق بودن نوشته ی شوپنهاور تهیه شده است. چندین روش برای پیروزی در بحث در این تصویر آورده شده است. برای هر روش مثالی(که در کتاب موجود نیست) نوشته شده است.

حجم فایل jpeg حدود یک و نیم مگ می‌باشد.

فایل PDF با کیفیت بهتر [اینجا]

نرم افزارهای مختلف را با حداقل هزینه بصورت آنلاین یا آفلاین از اینجا یاد بگیرید
مطالب مربوط به پروژه ی میکروحباب را در اینجا ببینید
با شرکت فنی مهندسی ایده پردازان ایرسا در اینجا آشنا شوید
صفحه من در فیس بوک توئیتر صفحه فرندفید من